آخرین‌حرف‌ها‌...

انگلیسی با موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 22 اردیبهشت 1386
آخرین حرف‌های « آخرین حرف‌ها ... » !

 

 اول : سلام!

دوم : چقدر سخت شده نوشتن !  فقط ۳ هفته ننوشتم ها!

سوم : این یه پستِ طولانی میشه احتمالا! اما آخرین پستِ ... تحمل بفرمایید!

چهارم : شروع می‌کنیــــــــم؛

از اول اردیبهشت دیگه وبلاگم به قول شماها لود نمی‌شد... یعنی چیزی توش نمی‌دیدین٬ فقط موسیقی‌اش رو می‌شنیدین...
بعضی از دوستان پی‌گیر قضیه شدن که ماجرا چیه... منم یا سربالا یا سرپایین(!) یه جوابی می‌دادم... تا اینکه یکی از دوستان برای دومین بار تو ایمیلش این موضوع رو مطرح کرد و گفت:
"متاسفانه من نمیتوانم وبلاگ شما را ببینم و کماکان همان مشکل لود شدن صفحه وجود دارد ..."
منم دیگه نمی‌تونستم از جواب دادن فرار کنم٬ براشون نوشتم:
"در مورد وبلاگم : به خودتون زحمت ندید ... اون باز نمیشه ، چون من سعی کردم بکشمش ... ولی هنوز نمرده ... فعلا تو کماست ! "

ایشون هم در جواب گفتن:

"دوست من سلام
شما حق ندارید به همین راحتی وبلاگ تان را در کما قرار دهید این یک کار غیر اخلاقی است چون وقتی شما یک چیزی را به اشتراک میگذارید و دیگران را در آن سهیم میکنید  سر خود نمیتوانید به جای دیگران هم تصمیم بگیرید
این یک نوع خودخواهی است
در واقع شما به خوانندگان این وبلاگ توهین کردید
لطفا در این مورد فکر کنید"

ناراحت شدم از اینکه باعث شدم این حس بد برای ایشون به وجود بیاد... براشون دلیل تعطیل کردن وبلاگم رو تقریبا به طور مفصل توضیح دادم که آوردنش تو این پست باعث خیلی خیلی طولانی شدنش می‌شد اما اگه کسی کنجکاو ِ می‌تونه بره
اینجا و بخوندش...
بعد از اون ایشون دوباره ایمیل زدن و توضیحاتی در مورد تجربه‌های خودشون دادن که فکر نمی‌کنم گذاشتنش اینجا درست یا لازم باشه... اما بعد از اون رفتم تو فکر ... جمله‌ی "لطفا در این مورد فکر کنید"شون مجبورم می‌کرد بیشتر به موضوع فکر کنم... و از خودم فاصله بگیرم و دوباره به قضیه نگاه کنم...
همون طور که اینجا گفتم دیگه از این طور نوشتن خسته شده بودم... می‌خواستم تو یاهو‌۳۶۰‌ام  بنویسم که همه‌ی Friend‌هام منُ تو دنیای واقعی(یا فیزیکی) می‌شناختن... می‌خواستم صادقانه و بدون هیچ پرده‌پوشی‌ای از خودم بنویسم و «خود‌گشودگی» رو تمرین کنم... می‌خواستم از وبلاگ‌نویسی ــ حداقل برای مدتی ــ فاصله بگیرم ... از دروغ‌های اینجا حالم بهم می‌خورد... و از بی‌اعتمادی‌هاش...
دلم «واقعیت» می‌خواست... دنیای واقعی.. دوست‌های واقعی.. اعتمادهای واقعی...
به خودم گفتم: باشه ٬ قبول... اما اینجا هم بنویس ٬ با همون غلظتی از واقعیت که دوست داری... مگه نمی‌خوای خودگشودگی رو تمرین کنی؟ خب شروع کن... چیکار داری به اینکه حرفات رو باور می‌کنن یا نه٬ تو کار خودت رو بکن... چیکار داری به اینکه اونا واقعی هستن یا نه٬ تو خودِ واقعی‌ات باش...
 
خب... «خودم» راست می‌گفت! 
اگه تا امروز با اسم مستعار می‌نوشتم و یه چیزهایی رو پنهان می‌کردم به خاطر فکرهای تو کله‌ام بود... به خاطر به مرگ فکر کردن‌هام (رُک‌اش میشه خودکشی!)... اما دیگه تصمیم ندارم چنین کاری کنم...
خب یه مدت خیلی جدی تصمیم‌اش رو داشتم٬ حالا دیگه ندارم؛ چی می‌گی؟!!
مگه این همه آدم از زندگی ناامید نمی‌شن٬ منم یکی‌اش...
نمی‌تونستم دیگه ادامه بدم ٬ می‌خواستم برم ٬ اما دیدم اگه خدایی باشه جوابی ندارم بهش بدم...!
هرچی می‌خواستم بگم ٬ در مقابل اون قانع کننده نبود... هر دلیلی می‌خواستم بیارم ناشی از نادیده گرفتن اون و شرک ورزیدن بهش بود...
نتونستم...
اگر چه تحمل «بودن» خیلی سختِ... اگرچه درد «بودن» خیلی زیادِ... اما اگه اون باشه برام خیلی مهم ِ... نمی‌تونم به همین سادگی از قضیه بگذرم...
اگرم نباشه که چند سال این ور٬ اون ور٬ فرق زیادی نمی‌کنه تو رسیدن به نیستی ابدی...
پس می‌مونم و به دنبال حقیقت می‌گردم...
می‌مونم و تحمل می‌کنم...
 
و این شد که موندن رو به خودم قبولوندم!

خب ٬ حالا برای چی باید پنهانی بنویسم؟!
با اسم و مشخصات واقعی خودم می‌نویسم... با همه‌ی واقعیتم...
من نه سیاسی می‌نویسم که برام مشکلی پیش بیاد٬ نه آدم مشهور و مهمی‌ام که با نوشتن واقعیت زندگی‌ام دچار دردسر بشم... پس می‌نویسم...

شایدم یه روزی حس کنم کار اشتباهی ِ... باشه٬ اون وقت دیگه نمی‌نویسم؛ ولی الان همون‌طوری عمل می‌کنم که فکر می‌کنم درستِ...

می‌نویسم٬ اما نه تو این وبلاگ... این وبلاگ مال آخرین حرف‌های قبل از رفتن بود... اون حرف‌ها٬ شروعی جدید می‌خواد... تو یه خونه‌ی نو!

آدرس وبلاگ جدیدم رو دقیقا یک ماه دیگه٬ یعنی ۲۲ خرداد٬ میذارم اینجا... دوست داشتین تشریف بیارین...

فعلا همین ... اگه چیز دیگه‌ای یادم اومد پی‌نوشت میذارم...

 

پ ن ۱ : کسی می‌تونه تو تغییراتی که می‌خوام تو قالب بلاگ اسکای بدم بهم کمک کنه؟
            یه ذره باید وقت بذاره راهنمایی‌ام کنه ...

پ ن ۲ : ذهن خسته‌ام پر از حرفِ ... اما وقتی بهش می‌گم بگو٬ همه جاش ساکت میشه ...

پ ن ۳ : عادت دارین قبل از بیدار شدن خورشید خانوم بیدار بشین؟! 
            حالا جدی جدی باید یه وبلاگ جدید بسازم و آدرسش رو بذارم اینجا؟!    
            قبل از بیدار شدن خورشید خانوم؟!؟
            حالا چه عجله ای ِ؟! بذارین خورشید خانوم صبحونه‌‌اش رو بخوره ٬ بعــــد...!!!

پ ن ۴: خب ... بفرمایین٬ اینم خونه‌ی جدید : http://open-area.blogsky.com


             

 


جمعه 31 فروردین 1386
« پ . ن »

 

  • شما تا حالا «اسماعیل» ِتون رو قربونی کردین؟!
    ( اگه منظورم رو نفهمیدین یه نگاه به
    اینجا بندازین)

  • فردا شنبه‌ست٬ شنبه‌ای که اول ماه هم هست٬ اونم ماه محبوبِ من: اردیبهشت...
    چقدر چشم به راه بارون‌هاش‌ام ...

  • ...  "پرستوی دلم راحت / بخوابد توی دستانش " ...

  • این چهلمین پست این وبلاگِ ... عدد چهل برام «کمال» رو تداعی می‌کنه... عددی که یه هاله دورش ِ ...

  • می‌خوام دعا کنم ... این دعا رو دوست دارم:

    « خداوندا! آنچه از احکام و قضای تو را که پیش خود ناپسند می‌دانیم٬ محبوب ما کن و آنچه از احکام و فرمانت را دشوار می‌شمریم برایمان آسان فرما.
    و تسلیم شدن به آنچه را که برای ما خواسته‌ای به ما الهام کن٬ به گونه‌ای که تاخیر آنچه را به آن شتاب کرده‌ای و شتاب به آنچه را که تاخیرش را خواسته‌ای٬ دوست نداریم و آنچه را دوست داری ناپسند نشمریم و آنچه را دوست نداری نپسندیم و انتخاب نکنیم.»
                                                                           
                                                                                       چنین باد . . .
        

 


چهارشنبه 29 فروردین 1386
«‌ . . . »

 

راست می‌گفت ٬ "بعضی وقتا همه چیزای تازه یهو کهنه میشه
                       این رسم زندگیه"

آره ٬ "می‌خواهم بیندازم‌شان روی هم 
       چپ را به روی راست
       لنگ‌های درازم را٬ همین روزها
       از دامن رنگین انیمیشن‌ها
      بر خواهم چید"  

تعارف که نداریم...

"رسم زمونه همینه" . . .

 

 

پ ن ۱ : نمی‌دونم این پست چقدر دووم بیاره... شاید فقط تا ۷ صبح که راه می‌افتم برم دانشگاه... شایدم تا ۸ شب که از دانشگاه برمی‌گردم...
شایدم اصلا حذف نشه...
مهم این ِ که الان حالم خیلی بد ِ ... 
باید می‌نوشتم ...

پ ن ۲ : مجری رادیو چند دقیقه پیش گفت یگانه راه خوش‌بختی روی زمین این ِ که تقسیمش کنیم ... اما من می‌گم فراموشی ِ ... فراموشی* ...

پ ن ۳ : فراموش می‌کنیـــــــــــــــــــم . . .

 



* فراموشی ِ لحظه‌های خوب و لحظه‌های بد ... هر کدومش رو فراموش نکنی از خوش‌بختی‌(!) فاصله گرفتی...

 


شنبه 25 فروردین 1386
« شــــد . . . »

 

از آن زمــان که آرزو چو نقشی از سراب شد
                                                          تـمام جسـتجـوی دل سئـوال بی‌جـواب شد
نرفته کــام تشنه‌ای به جستجوی چشمه‌ها
                                                          خطوط نقـش زندگی چو نقشه‌ای بر آب شد
چه سـینه سـوز آه‌هـا کـه خفته بــر لبان مـا
                                                          هـــزار گـفتنی بـه لب اسـیر پیـچ و تـاب شد
نه شـور عـارفـانه‌ای ٬ نه شـوق شـاعرانه‌ای
                                                          قــرار عـاشقــانه هـم شتـاب در شتـاب شد
نه فــرصـت شکایـتـی ٬ نه قـصــه و روایـتـی
                                                          تـمام جلـوه‌هـای جان چو آرزو به خـواب شد
نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
                                                          نیـامده بـه خود نــگر کـه دوره‌ی شبـاب شد 

 

پ ن : نمی‌دونم بخاطر تغییر آهنگ وبلاگم این پست رو گذاشتم یا بخاطر این پست آهنگ وبلاگم رو تغییر دادم!
(عمرا کسی ده دقیقه حوصله کنه ...
                                                   ولی با صدای اون یه چیز دیگه‌ست ... )


چهارشنبه 22 فروردین 1386
« نفس کـــــــــــــــــــــــــش... ! »

 

کسی به «نفس» احتیاج نداره؟!

خیلی وقتِ که حوصله‌ی نفس کشیدن ندارم... نفس‌هام رو دستم موندن... لازم‌شون ندارم...

کسی نفس کم نیاورده؟!

 

 

پ ن : دردهام کم بــــــــود٬ این یکی هم بهش اضافه شد ...
          بهش بگو دست از سرم برداره . . .

پ ن۲: دلم یه لقمه سکوت می‌خواد . . .


پنجشنبه 16 فروردین 1386
«گم شده»

 

من گم‌ شده‌ام ...
من روی زمین گم شده‌ام ...
من با زمین گم ‌شده‌ام ...
من در هستی گم شده‌ام ...

من٬ روی زمین ٬ با زمین٬ در هستی  گم‌ شده‌ام . . .

 

حتی نمی‌دونم از کدوم طرف باید برم که به «کجا ؟ » برسم!! 

حتی نمی‌‌دونم فقط «گم‌ شده‌ام» یا «گمشده» هم دارم!؟!

 


سه شنبه 14 فروردین 1386
« ؟ »

 

«زندگی» چرا؟
«زندگی» چطور؟

«من» ؟؟؟
«او» ؟؟؟

 

 شکنجه‌ای بدتر از تردید؟!

 

 

پ.ن: تو می‌دونی من چی می‌خوام؟؟ 

 


پنجشنبه 9 فروردین 1386
« نشاطی کوتاه...»

 

صبح زود ... کنار پنجره‌ای باز ... هوایی خنک و بارانی آرام : آغازی نشاط آور...

از این دریچه چقدر زندگی ساده٬ پاک و دوست داشتنی به نظر می‌رسه٬ اما...

 

اما واقعیتِ زشت و تهوع‌آور چند قدمی با این تابلو فاصله داره...
قدم‌هایی به کوتاهی چند نفس...
قدم‌هایی به اندازه‌ی به خاطر آوردن دیروز... فکر به امروز... به فردا... 

 

امیدی به ساختن دنیایی برای «زندگی» نیست... هست؟!

 

 

پ.ن:چرا ته ذهن بشر امید به یک منجی جهانی سوسو می‌زنه؟!!!


 


جمعه 3 فروردین 1386
یه ذره ذوق‌زده‌ام!

 

 

چقدر این بلاگ‌اسکای خوشگل شده!

امروز وارد وبلاگ‌تون شدین٬ یه کوچولو لبخند نزدین؟!
من زدم...  

 

پس کِی من نُو میشم؟!    
 

 


سه شنبه 29 اسفند 1385
«دختر و بهار»

 

 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می‌برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را
با هر چه طالبی به خدا می‌خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه‌ای
با ناز می‌گشود دو چشمان بسته را
می‌شست کاکلی به لب آب نقره‌فام
آن بال‌های نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده‌اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج به نرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می‌رفت روز و خیره در اندیشه‌ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود . . .  

 

فروغ فرخزاد


جمعه 25 اسفند 1385
پ . ن

 

پ.ن: بانوی من..
                     خنده‌هایم را باور نکن٬
                                           که بارانی‌ست زودگذر در داغی فزاینده‌ی ‌خرداد...

 


سه شنبه 22 اسفند 1385
« تردید یا یقین؟!»

 

تردید یا یقین؟!

نه٬ مسئله این نیست!
یا حداقل من این‌طوری فکر می‌کنم...

من فکر می‌کنم اگه بخوای خودکشی کنی نباید منتظر یقین باشی...
کسی که منتظر یقین باشه هیچ‌وقت نمی‌تونه کار رو تموم کنه٬ هیچ‌وقت...
چون اون «یقین» هیچ‌وقت نمیاد...
فقط کسی که تردید و یقین به هم آمیخته رو بپذیره می‌تونه یه اقدام قطعی کنه...
فقط کسی که بدونه این شک تا آخر همراهش ِ و فقط باید به دنبال شکار یه لحظه باشه که این شک کم‌رنگ شده باشه...
شاید فقط یه لحظه!

می‌دونی... من فکر می‌کنم نمی‌شه یه تاریخ دقیق رو برای یه مرگِ خود ‌خواسته تعیین کرد... این معنای یقین نیست و حتی کمکی نمی‌کنه... اتفاقا بر عکس! کسی که این‌طوری عمل کنه هنوز زندگی و خودش رو نشناخته...
انگار فراموش کرده لحظه‌هایی رو که یه نگاه٬ یه لبخند٬ یه جمله٬ یه آهنگ٬ یه داستان٬ یه مقاله٬ یه فیلم٬ یه دوست٬ یه... ٬ یه... ٬ می‌تونه برای یه ساعت٬ یه روز٬ یه هفته٬ امیدوارش کنه...
انگار این اتفاق‌های ساده‌ی زودگذر رو فراموش کرده٬ این اتفاق‌هایی که تو زندگی کم نیست!

کافی ِ یک روز یا چند ساعت قبل از زمان تعیین شده یه همچین اتفاقی بیفته...
می‌دونی اون وقت چه‌حالی میشه؟!  ... بیچاره میشه!!
می‌دونی چرا؟!
چون هم اون موقعی که داشته یه زمان قطعی تعیین می‌کرده و هم وقتی اون زمان معین رسیده٬ به این اتفاق‌های ساده‌ی زودگذر توجهی نداشته و تاثیر این اتفاق‌ها روی ذهنش رو یادش رفته بوده... و البته زود گذر بودن‌شون رو هم...
و وقتی زمان معین می‌رسه ٬ فکر می‌کنه شاید داره اشتباه می‌کنه...
فکر می‌کنه: نه٬ من هنوز مطمئن نیستم...

 

من فکر می‌کنم برای به نتیجه رسیدن باید طور دیگه‌ای عمل کرد...
اول از همه باید بپذیری که هیچ‌وقت این تردید دست از سرت برنمی‌داره...
باید باهاش کنار بیای و حضورش رو بپذیری وگرنه دقیقه به دقیقه تلاش می‌کنه که حضورش رو بهت نشون بده...
و این کارِت رو سخت می‌کنه...
اما اگه پذیرفتی‌اش٬ اذیتت نمی‌کنه؛ اون وقت می‌تونی گام بعدی رو برداری...

گام بعدی آماده شدن ِ...
مثل یه مسافر باید چمدونت رو ببندی٬ کارهای نیمه تموم رو سر‌و‌سامون بدی... خونه و گلدون‌ها رو آماده‌ی سپردن به همسایه کنی٬ امانتی‌ها رو پس بدی و منتظر لحظه‌ی رفتن باشی...
حتی باید انتخاب کرده باشی با هواپیما می‌خوای بری یا با قطار یا با اتوبوس...
باید بلیت گرفته باشی؛ یه بلیت که زمان استفاده‌اش مشخص نیست اما باید همیشه دم‌
دست باشه...
و فقط منتظر رسیدن اون لحظه باشی...
لحظه‌ای که شاید به کوتاهی یک دقیقه یا به بلندی یک ساعت باشه٬
اون لحظه‌ای که «شک» فراموشت می‌کنه.. برای دقایقی...
این٬ همون لحظه‌ست که نباید از دستش بدی... همون لحظه‌ی پرواز...

اگه چمدونت آماده نباشه...
اگه وسیله‌ی رفتنت رو انتخاب نکرده باشی...
اگه بلیت نگرفته باشی...
اگه بلیتت دم دست نباشه...
      اگه...
                  اگه...
                                اگه...
                                             نمی‌تونی بری...
و اون لحظه رو از دست میدی...

و دوباره باید منتظر اومدنش بمونی...
منتظر دقایقی که دوباره «شک» فراموشت کن...

 

اگه می‌خوای بری٬ راهش همین ِ...
چمدونت رو بستی؟!

 

پ ن: تونسته‌ام حسم رو و منتقل کنم؟
       تونسته‌ام حرفم رو برسونم؟



شنبه 19 اسفند 1385
«احمقانه...»  (۲)

 


 

میگه کارم رو از دست دادم...
من سکوت کرده‌ام
میگه چرا چیزی نمیگی؟
من بازم ساکتم...

 

با خودم فکر می‌کنم...
اون کاری که ایـــــــــــــــن همــــــــــــــــه برای پیدا کردنش این ور٬ اون ور دویده بود...
یکی نیست بهش بگه:
بشر!
تو که می‌دونستی کسی که اقدام به خودکشی کنه چند روزی باید تو بیمارستان آب خنک بخوره...
تو که انقدر کارت برات مهم بود چرا ادای خودکشی رو درآوردی؟!
یا سیانور می‌خوردی یا هیچی...
چرا خودتُ بازی می‌دی آخه؟!

. . .

 


پنجشنبه 17 اسفند 1385
«احمقانه...»  (۱)

 

از خودکشی‌های احمقانه‌ی جلبِ توجهی حالم بهم می‌خوره ...

زنگ زده میگه تو نباید یه خبر از من بگیری؟!
می‌گم چطور مگه؟
میگه ۲۶ روز بیمارستان بستری بودم...
می‌گم چرا؟
میگه خودکشی کردم!!

. . .

 


شنبه 28 بهمن 1385
« بی‌نهایت . . .

    

«۱۹۰۰» از بی‌نهایت می‌ترسید...
از انتخاب «یک»ی از بی‌نهایتِ موجود...
از ناتوانی در شناخت بی‌نهایت...

شاید این همون تاریکی ِ...
همون ترس از تاریکی...

منم مثل «۱۹۰۰» می‌ترسم...
از بی‌نهایتِ موجود٬
از ناتوانی‌ام در مقابل بی‌نهایتِ روبرویم...
از ناتوانی‌ام در شناخت بی‌نهایتِ روبرویم...

می‌گفت نقطه‌ی پایانی نیست...
کسی می‌دونه نقطه‌ی پایان کجاست؟؟

   
 


پنجشنبه 26 بهمن 1385
« من... »

 

تکه تکه‌ام٬

                 پاره پاره٬

                               خرد شده٬

                                                  له شده . . .

 


جمعه 20 بهمن 1385
« بیست و پنجمیش »

 

  • از اول هفته یه عالمه حرف تو ذهنم جمع کرده بودم که امروز٬ اینجا٬ برای اون بنویسم... برای نویسنده‌ای که نمی‌شناسمش...
    اما دیروز فهمیدم که دیگه نمی‌خوام اون حرفا رو بنویسم...
    همه‌شون سوختن و خاکستر شدن... مثل خیلی چیزای دیگه...
    حالا فقط اومدم که واسه دل خودم بنویسم و هر چی دلم می‌خواد به خودم بد و بیراه بگم...

  • حتی احساسم بهم دروغ گفت... دیگه چه انتظاری از بقیه...!
    لعنتی.. چقدر بهش اعتماد کرده بودم...
    دیگه حرفشُ باور نمی‌کنم...
    حالم از خودم و احساسم بهم می‌خوره...

  • یه حس مزخرف اومده بالا (شایدم پایین!) رسیده به گلوم و داره فشارش میده...
    بهش بگو ول کنه... دارم خفه می‌شم...

  • می‌خوام دوباره به غار تنهایی‌ام پناه ببرم...
    زندگی خیلی زمستونه... خیلی...

  • بی‌قرارم...

 

 





دوشنبه 16 بهمن 1385
«بازم دلتنگی»

 

کاش یه نفر بود که می‌تونستم از دلتنگی‌هام براش بگم...

کاش خدا باهامون حرف می‌زد....

کاش آدما صادق بودن...

کاش اصلا آدما بودن...

کاش انقدر دل من نگرفته بود....

کاش وقتی دلم می‌گرفت انقدر شکایت نمی‌کردم...

کاش در خروج اضطراری زندگی رو باز میذاشتن...

کاش الان مامان در اتاقُ باز نمی‌کرد که اشکامُ ببینه...

کاش...

...


یکشنبه 15 بهمن 1385
هنوز نیمه کاره‌ست...

 

امروز ۱۵ بهمن بود...
دقیقا دو ماه پیش بود که نامه‌ام رو نوشتم و تو وبلاگ‌ها دنبال آدرس گیرنده‌ها گشتم...
و بعد از دو ماه هنوز هیچی... هنوز دارم می‌گردم٬ بی‌نتیجه...

دو روز قبلش روز خیلی سختی بود برام: ۱۳ آذر...

 
ــ دو روز قبل از امروز چی..؟ ۱۳ بهمن..؟
ــ ...

 


سه شنبه 10 بهمن 1385
«خداحافظ»

 

بالاخره تونستم آهنگی رو که می‌خواستم روی وبلاگم بذارم...
(با کمک گرفتن از دیگران البته!)


شعرش رو دوست دارم... گفتگوی «من» با «خودم» و «خودم» با «من» ِ!
آخه ما دو پاره ایم!
یکی مون اینجا می‌نویسه٬ یکی مون یه جای دیگه!
به خاطر یه سری اختلاف‌های جزئی نمی‌شد یه جا بنویسیم...


اون صورتشُ با سیلی سرخ نگه می‌داره... اما من آبروشُ می‌برم...
اون خجالت می‌کشه که دیگران بفهمن من تصمیم گرفته‌ام یه «مرگ خود خواسته» رو تدارک ببینم...
البته اونم مثل من ناامید ِ... فقط یه کم آبروداری می‌کنه...


گاهی حرف‌های امیدوار کننده‌ی دیگران رو مثل طوطی تکرار می‌کنه اما هم خودش٬ هم من می‌دونیم که بی‌فایده‌ست...
خودشم می‌دونه که گوش من برای این حرف‌ها شنوا نیست...
خودش خوب می‌دونه حق با من ِ...
می‌دونه که نباید"دل به رویاها" ببنده!

. . .


توضیح: این پست مربوط به زمانی بود که ترانه‌ی «خداحافظ» روی وبلاگم بود.


 


جمعه 6 بهمن 1385
«بر او ببخشائید»

 

بر او ببخشائید
بر او که گاهگاه
پیوند دردناک وجودش را
با آب‌های راکد
و حفره‌های خالی از یاد می‌برد
و ابلهانه می‌پندارد
که حق زیستن دارد

بر او ببخشائید
بر خشم بی‌تفاوت یک تصویر
که آرزوی دور‌دست تحرک
در دیدگان کاغذیش آب می‌شود

بر او ببخشائید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطر‌های منقلب شب
خواب هزار‌ ساله‌ی اندامش را
آشفته می‌کنند

بر او ببخشائید
بر او که از درون متلاشی‌ست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می‌سوزد
و گیسوان بیهده‌اش
نومیدوار از نفوذ نفس‌های عشق می‌لرزد

ای ساکنان سرزمین ساده‌ی خوشبختی
ای همدمان پنجره‌های گشوده در باران
بر او ببخشائید
بر او ببخشائید
زیرا که مسحور است
زیرا که ریشه‌های هستی بارآور شما
در خاک‌های غربت او نقب می‌زنند
و قلب زودباور او را
با ضربه‌های موذی حسرت
در کنج سینه‌اش متورم می‌سازند.




سروده‌ای از همدم این روزهایم «فروغ»


یکشنبه 1 بهمن 1385
« پنجره ...»

 

" میان پنجره و دیدن

                      همیشه فاصله‌ایست . . . "

                                                 و سهم من هنوز.. حتی «پنجره» نیست . . .                       


سه شنبه 26 دی 1385
« بازم ... »


"می‌سوزم از این دورویی و نیرنگ
 یکرنگی کودکانه می‌خواهم
 ای مرگ از آن لبان خاموشت
 یک بوسه‌ی جاودانه می‌خواهم"

 


پ ن: خسته شدم از بس گفتم دلم گرفته...
        چرا دلم خسته نمیشه از این همه گرفتگی...


دوشنبه 25 دی 1385
«روز خانواده» ۲ !

 

ــ امروز روز خونواده بود...
ــ خب... که چی؟!
ــ مهم نیست؟
ــ چرا باشه؟! همه‌اش مسخره‌ست!
ــ چی مسخره‌ست؟ اینکه روز خونواده‌ست یا کلا خونواده مسخره‌ست!؟
ــ هر دو!
حالم از این همه شعار به هم می‌خوره...
هیچ کدوم‌مون بلد نیستیم چطور زندگی کنیم... فقط ظاهرسازی می‌کنیم... 
یه عالمه عقده و گره تو روابط خونوادگی‌مون هست که فقط بلدیم پنهانش کنیم... مثلا آبروداری می‌کنیم! آخرش هم وقتی یه جایی نور صحنه می‌افته رومون و نوبت‌مون میشه حرف بزنیم٬ سینه‌مونُ صاف می‌کنیم و میگیم: "خب٬ بله... خونواده‌ی من مهم‌ترین نقش رو تو ..."
حالم از این همه شعار به هم می‌خوره...
ــ منظورت چیه؟ خوب نمی‌فهمم...!؟
ــ گیر نده دیگه...
ــ خب یه کم توضیح بده٬ بفهمم...
ــ حالم از این بهم می‌خوره که همه‌چی برعکس ِ...
حالم از این به هم می‌خوره که ظاهرا پدر و مادرها خیرخواه مطلق بچه‌هاشون هستن اما اکثر بچه‌ها فقط قربانی‌ان! یه محکوم! محکوم به رسیدن به آرزوهای پدر و مادرهاشون... و تا وقتی خوبن و حمایت میشن که در راه رسیدن به آرزوهای از دست‌رفته‌ی اونا تلاش کنن...
حالم از این به هم می‌خوره که فقط جلوی فامیل و چارتا غریبه حفظ ظاهر می‌کنیم و مراعات حال همدیگه رو می‌کنیم...
باباهه اگه یه مهمون تو خونه باشه صداشُ نمی‌بره بالا... با یه غریبه که حرف می‌زنه کلی مراعاتشُ می‌کنه... اما تو خونه.. پیش نزدیک‌ترین کساش٬ سر کوچیک‌ترین مسئله٬ خشمش رو بدون افسار رها می‌کنه ... 
حالم از این به هم می‌خوره که همه‌مون تو رابطه‌هامون با غریبه‌ها٬ کلی حواسمون هست که دست از پا خطا نکنیم.. که نکنه از دست‌شون بدیم... اما تو خونواده‌مون بی‌خیالیم٬ چون فکر می‌کنیم همیشه هستن... انگار لازم نیست برای از دست ندادن‌شون تلاش کنیم...
خب٬ آخرش میشه همین!
می‌شیم تنها‌هایی که به اجبار زیر یه سقف زندگی می‌کنیم.. اما به اندازه‌ی سال‌ها از هم دوریم...
می‌شیم آدمایی که با دوستامون خیلی راحت‌تر از خونواده‌ایم... غریبه‌ترین کس‌ها٬ نزدیک‌ترین کسامون‌ان*...
بسه دیگه... زیادی پر‌حرفی کردم...
ــ نمی‌دونم... ولی احساس می‌کنم زیادی سیاه می‌بینی... زندگی خاکستری‌تر از این حرف‌هاست!
ــ شاید... اما ما که فقط سیاهی‌هاشُ دیدیم...   

 



* امروز که داشتم دوباره می‌خوندمش٬ دیدم می‌شه از این جمله دو معنی متفاوت برداشت بشه... متفاوت اما مکمل!


دوشنبه 25 دی 1385
«روز خانواده»

 

به تقویم نگاه کن ... امروز «روز خانواده» ست!

خانواده . . .  


 

پ ن: بازم از امروز می‌نویسم... تا شب وقت دارم... بازم می‌خوام بنویسم...

 


سه شنبه 19 دی 1385
«حالت تهوع»

 

این دل‌پیچه‌ی لعنتی امونمُ بریده...

کاش می‌تونستم زندگیمُ بالا بیارم و راحت شم...

                                                                 همین امشب... همین حالا...

 


سه شنبه 19 دی 1385
« رهایی »

     

   «رهی» تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن                    

                                        که با این  ناتوانی‌ها، به  ترک جان  توانایی

                                                                   

 به ترک جان توانایی . . .

                                  به ترک جان توانایی . . .

                                                                     به ترک جان توانایی . . .

                                                                                                                 


یکشنبه 17 دی 1385
«عید قربان ِمن»

 

یک هفته (دقیقا یک هفته!) از عید قربان گذشته و من تازه امروز فهمیده‌ام...

تازه امروز فهمیده‌ام چقدر هر روزم٬ روز امتحان "ابراهیمی" است!
چقدر هر روز "ابراهیم"ام و خواسته‌ها و دوست‌داشتنی‌هایم ــ حتی پاک‌ترین‌شان ــ می‌تواند"اسماعیل"باشد !!!

چقدر ساده برخورد کرده بودم تا امروز!!

  .  .  .

از امشب٬ یک سئوال شبانه خواهم داشت:

" امروز چند درصد عید قربان داشتم؟؟؟ "

 *  *  *

 

پ ن: ولی چطور بفهمیم داریم فرزندمون رو در پیشگاه خدایان موهومی قربانی می‌کنیم ( که خیلی‌ها این اشتباه رو کردن...) یا "اسماعیل"مون رو در پیشگاه پروردگار ذبح می‌کنیم؟؟؟!

به او الهام می‌شد... من چطور بفهمم؟؟؟

خیلی ساده می‌تونم تو دام نادانیم بیفتم و نعمتم رو با دست‌های خودم نابود کنم....

 

پ پ ن: این «ندونستن‌ها» بزرگ‌ترین رنج زندگیم ِ...
خدایا از همه‌ی «نمی‌دونم»هام خسته شده‌ام... بذار بیام... 

 


شنبه 16 دی 1385
«‌هدیه‌»

 

من از نهایت شب حرف می‌زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می‌زنم

 

اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان٬ چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم

 

* * *

پ ن: به خودم قول داده بودم اینجا شعر نذارم٬ چون می‌ترسیدم اگه شروع کنم دیگه چیزی جز شعر نذارم... اما امشب فرق داره... دلم بیشتر از شب‌های قبل گرفته... دلم می‌خواد فقط این شعرُ زمزمه کنم...

  من از نهایت شب حرف می‌زنم
                                                من از نهایت تاریکی
                                                                              و از نهایت شب حرف می‌زنم
  
.  .  .


                                                                                                     


شنبه 16 دی 1385
«آخ.....!»

 

اوخ....!

با سر رفتم تو یه در بسته...!

همیشه باز بودا...!!!


جمعه 15 دی 1385
«‌هر‌دم از این باغ بری می‌رسد...»

 

 خوش به حال اونایی که انقدر فهمیده‌ان‌‌(!) که وقتی می‌خوان به طرف مقابل‌شون توهین و بی‌احترامی کنن٬ طرف‌شون این احساس رو می‌کنه؛ وقتی هم نمی‌خوان توهین و بی‌احترامی کنن٬ طرف مقابل‌شون چنین برداشتی نمی‌کنه!!!
خلاصه‌ی کلام اینکه: ذهن‌ و قلم‌شون هم سو و هم راستاست! یکی شرق نمی‌ره ٬ یکی غرب!

 این روزها٬ بدون اینکه قصد بی‌احترامی داشته باشم٬ یه جوری حرف می‌زنم که طرف مقابلم احساس می‌کنه دارم بهش توهین یا بی‌احترامی می‌کنم...!
[شاید چون وقتی عصبانیم می‌نویسم!]

 یه تعمیرگاه «هم‌سو سازی ذهن و قلم» سراغ ندارین؟!!


* * *

پ‌ن:  توصیه‌ی اخلاقی:
 ــ دخترکم٬ تو رو قسم به همه‌ی بچه‌های روی زمین٬ تو این چند روز باقی مونده٬ وقتی عصبانی هستی فقط سکوت کن...
نه چیزی بگو٬ نه چیزی بنویس...
قول می‌دی؟

ــ اگه زیر قولت بزنی٬ دیگه از رفتن به قسمت بازی بچه‌ها تو پارک و تماشا کردن‌شون خبری نیست!!


چهارشنبه 13 دی 1385
«۱۳‌آذر»

 

یه ماه گذشت . . .

درست یه ماه پیش٬ یه همچین روزی بود٬ اون روز تلخ . . .

 

پ‌ن: چرا هنوز هستم؟؟؟


دوشنبه 11 دی 1385
«‌‌‌ پریشونِ ته خطی»


نمی‌دونم وقتی خیلی پریشونم باید اینجا بنویسم یا وقتی کمتر پریشونم؟!


این روزها خیـــــــــلی زودتر از قبلا‌ها به ته خط می‌رسم . . .
تقصیر من نیست... خط‌ها کوتاه شده . . .


 


شنبه 9 دی 1385
« برای تو »

 

تو تقویم٬ جلوی امروز نوشته: "روز نیایش "

"نیایش"...  "ستایش"...  چه واژه‌های خوش‌آوایی . . .
فارغ از معنی٬ شنیدنش هم قشنگ ِ !

 

روز نیایش... نیایش با تو
با تویی که نمی‌دونم هستی یا نیستی . . .
با تویی که هیچی ازت نمی‌دونم . . .‌
با تویی که شک و تردیدم بین بودن و نبودنت٬ لحظه‌های بودنم رو کش‌داده . . .
بودن بیهوده‌ام ٬ بیهودگی بودنم . . .

 

پرستش ٬ ستایش . . .
عاشقی ٬ شیفتگی ٬ شیدایی . . .

این چه قفلی ِ که تو سینه‌ی ما گذاشتی و ما رو بیچاره‌ی پیدا کردن کلیدش کردی . . .
تا کِی٬ ساده‌لوحانه٬ بین آدم‌ها دنبال کلیدش بگردیم؟!

بگو
        تو بگو
                       عشق درون سینه‌ام رو 
                                                             به کجای این دنیا بیاویزم؟؟!       
بذار بیام پیش خودت . . .

 

می‌دونم . . .
اگه به همون خوبی‌ای باشی که میگن...
حتی اگه "جهنم"ی  باشه و منم جهنمی ... می‌دونم که می‌تونم٬ در قعر عذاب٬ عاشقت باشم...
می‌دونم که می‌تونم٬ 
                             ــ دل من شیفته‌ی خوبی ِ... ــ

 

بذار بیام پیش خودت . . .

                                       بذار بیام پیش خودت . . .

                                                                               بذار . . .

 

 

 


جمعه 8 دی 1385
«حالت تهوع ذهنی»

 

کاش می‌تونستم ورودی‌های فاسد ذهنم رو بالا بیارم٬
خونده شده‌های فاسد ٬ شنیده شده‌های فاسد ٬ ...

کاش ذهنم هم مثل دستگاه گوارشم می‌تونست غذاهای فاسد واردشده رو بالا بیاره و راحت شه ...

حالت تهوع دارم ...
                           حالت تهوع ذهنی ...

 


چهارشنبه 6 دی 1385
« یه کمی بیشتر ... »

 

دلم گرفته . . .

                       مثل همیشـــــــــــــه . . .

                                                           ( یه کمی بیشتر . . .  )


سه شنبه 5 دی 1385
"درد ٬ نام دیگر من است..." *

 

« رُک بودن » درد داره : درد ِ« واقعیت همین ِ ! »

« رُک نبودن » هم درد داره : درد ِ«تردید» ٬ درد ِ« ندونستن ِ واقعیت»  !

...

آخرش این که٬  زندگی درد داره : درد ِ « زنده بودن » !!!

 

 


* مصراعی از «دردواره‌ها»٬ سروده‌ی قیصر امین پور.


دوشنبه 27 آذر 1385
« کبک و خونه‌ی آیینه‌ای »

 

[شنیده بودم "کبکِ سرشُ می‌کنه زیر برف، فکر می‌کنه بقیه هم نمی‌بیننش..." ؛ ندیده بودم...

اما دیدم: خودم!
من همون کبکِ ام! خودِ خودش! ]

* * *

یکی بود، یکی نبود ...

یه بیچاره بود که جایی نداشت... یه روز ، تو یه دنیای مجازی ، یه خونه پیدا کرد که می‌تونست چند روز باقی مونده‌ از عمرشُ اونجا بگذرونه...

این خونهِ چیزای جالبی داشت... کلی وسایل و امکانات برای اینکه این بیچاره‌ی قصه‌ی ما بتونه خودشُ گریم کنه و تغییر قیافه بده... همه‌ی دیوارهاش هم آیینه بود... خلاصه همه چیز فراهم بود تا بتونه همه‌ی فکرهای تو کله‌اش و همه‌ی احساس‌های توی دلش رو با کمک قیافه‌های متفاوت نمایان کنه... بدون نگرانی از قید و بند‌های مرسوم!

خلاصــــــــــــــــــــه.... این بیچاره هر روز جلوی دیوارهای آیینه‌ای خونه‌اش خودش رو گریم می‌کرد و میومد بیرون... به همه جا سر می‌زد... با همه کس حرف می‌زد... راحت و بی‌دغدغه هرچی تو کله‌اش بود رو می‌ریخت بیرون...
دروغ نمی‌گفت، کلک نمی‌زد، بازی نمی‌داد کسی رو... فقط، هر روز یه قسمتی از درونش رو نشون می‌داد و متناسب با اون خودش رو گریم می‌کرد. مثلا در عین ناامیدی، یه جایی که می‌خواست یه حرف امیدوارانه بزنه؛ میومد خونه، گریمش رو عوض می‌کرد و می‌رفت حرفَ رو می‌زد... یا در عین غمگینی، یه جایی لازم بود شادی‌اش رو نشون بده، گریمش رو عوض می‌کرد و می‌گفت و می‌خندید... یا باید یه جایی چیز یاد می‌گرفت... یا...  و . . .

خلاصــــــــه، یه چند وقتی تو این خونه‌ی جدید و با این امکانات جدید، این جوری زندگی می‌کرد...

امــــّـــــــــــــــا... چشمتون روز بد نبینه...!

یه روز فهمید که دیوارهای خونه‌اش فقط از طرف خودش آیینه است! و از بیرون شیشه است!!
شبیه همون آیینه/شیشه‌هایی که تو فیلم‌ها، تو اتاق‌های بازجویی دیده‌ایم...!

وای.... نمی‌دونین چه حالی شد............!

یعنی تو این مدت، همه می‌دونستن که اون میاد خونه، گریم می‌کنه، با چهره‌ی جدید میاد بیرون.... ؟! یعنی همه می‌دونستن که این همونِ، خودشُ گریم کرده...؟!

یعنی تو این مدت شده بوده جوکِ مردم...! و یه case جالب برای روان  شناس-پزشک  ها!!

و   .  .  .

 .   .   .

بعدها، با خودش فکر می‌کرد اگه اون جای دیگران بود و این ماجرا رو می‌دید که داره برای یه نفر دیگه اتفاق میفته چیکار می‌کرد؟
سکوت می‌کرد و می‌گذاشت اون آدم همین‌طور بی‌خبر ادامه بده...؟ یا می‌رفت و بهش می‌گفت داره چه اتفاقی می‌افته...!؟

خودش فکر می‌کنه اگه یه همچین ماجرایی رو می‌دید خیلی درد می‌کشید... خیلی زیاد...

* * *

خـُــــــب بچه‌ها.... قصه‌ی امشب‌مون تموم شد... حالا چشما بسته، لالا . . .

 

 


یکشنبه 26 آذر 1385
« عصبانی و غمگین »

 

عصبانیم و غمگین...

آمیختگی این دوتا  درونم معجونی می‌سازه که می تونه در چشم بهم زدنی یه ذی‌مماتِ** کامل  ظاهر کنه.

اگه با هم نباشن میشه یه کم تحمل کرد... اما با هم که باشن دیگه من٬ من نیستم!

می‌خواستم بنویسم دوباره چه گندی به ورقه‌ام زدم اما بعد از دو روز نخوابیدن*٬ چشمام خیلی اذیتم می‌کنن... فقط اومدم عنوانش رو بگم تا بعد مجبور شم کامل بگم...

 

 


* : البته اگه چرت یه ساعته‌ی‌ نشستنکی رو صندلی اتوبوس رو «خواب» حساب نکنم!

** : ذی جنون بهتره!


جمعه 24 آذر 1385
« لجن‌مال ! »

 

فکر می‌کردم در برابر یه معجزه هستم ... 

                         اما فقط شاهد به لجن کشیده شدنِ خودم بودم ... 

 

هنوزم نمی‌دونم ...

 

 


چهارشنبه 22 آذر 1385
« اجازه خدا ...؟! »

 

- اجازه خدا؟!

میشه من ورقه‌امُ بدم؟! ... میدونم وقت امتحان تموم نشده ... میدونم هنوز کسی رو نفرستادی که ورقه‌امُ بگیره ... اما دیگه نمی‌تونم ادامه بدم ... هر کاری می‌کنم نمی‌تونم ... هنوز هیچ جواب درستی پیدا نکردم که تو ورقه‌ام بنویسم ... ورقه‌ام پر از اشتباه و خط‌خطی ِ... ورقه‌امُ که نگاه می‌کنم حالم بهم می‌خوره ... ...

میشه من ورقه‌امُ بدم؟! ... می‌خوام جواب‌های درستُ ببینم ... می‌خوام از ایـــــــن همـــــــــــــــه شک و تردید رها بشم ...  حتی اگه به خاطر گندی که به امتحانم زدم بخوای تنبیهم کنی ...

می‌خوام از این جلسه‌ی امتحان که لحظه به لحظه‌اش جز عذاب چیزی نیست برم بیرون ...

میشه من ورقه‌امُ بدم؟! ... می‌خوام بیام پیش خودت ...

 میشه من ورقه‌امُ بدم؟! ...

...


چهارشنبه 22 آذر 1385
« ۲۵/۵ »

ــ چند ... ـه؟

ــ بیست و ‌پنج ‌و ‌نیم.

ــ بیست ‌و ‌پنج ‌و‌ نیم؟!

ــ آره، دقیقشُ گفتم!

ــ ... ؟

ــ ... .