شنبه 16 دی 1385 ساعت 23:00
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانهی من آمدی برای من ای مهربان٬ چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهی خوشبخت بنگرم
* * *
پ ن: به خودم قول داده بودم اینجا شعر نذارم٬ چون میترسیدم اگه شروع کنم دیگه چیزی جز شعر نذارم... اما امشب فرق داره... دلم بیشتر از شبهای قبل گرفته... دلم میخواد فقط این شعرُ زمزمه کنم...
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
. . .



